تبليغاتX
ساقی جان




مـن از اهـالـی عـالم نمی شوم هرگز

 

دلیل این غم و آن غم نمی شوم هرگز

 

نـگـو بکـن! نکـن! آزاد مستی خویشم

 

به امر و نهی تو ملزم نمی شوم هرگز

 

من آن حرارتِ تندم، که آب دریا را

 

اگر دهند به من، کم نمی شوم هرگز

 

به ساعتِ دل خود می تپم، نه با تقویم

 

به سالِ عید و محرم، نمی شوم هرگز

 

تو مُردگی را آدم شدن لقب دادی

مرا ببخش که آدم نمی شوم هرگز

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:51 توسط شب |



 

از کوی تو  ره  گم نکنم خانۀ خود را  

 

دیوانه شناسد  ره  ویرانۀ  خود را

 

مستیم  و ره کوی  تو  نا دیده  سپاریم     

 

با  این  که ندانیم  ره  خانۀ خود را

 

از آتش دل، شب همه  شمعی بفروزم     

 

تا گم نکند غم  ره  کاشانۀ خود را

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:50 توسط شب |



 

 

من پذیرفتم شکستِ خویش را

 

پندهای قلب دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دلِ دردِ آشنا دیوانه است

 

می روم شاید که فراموشت کنم

 

با فراموشی، هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتن من شاد باش

 

از عذابِ دیدنم، آزاد باش

 

گر چه تنهاتر از من می روی

 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:50 توسط شب |



 


پروانه صفت چشم براو دوخته بودم
        وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
                خاکستر جسمم به سرشمع فرو ریخت
                          این بود وفایی که من آموخته بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:43 توسط شب |




 

به دلم میگویم:
شاید این شعر فرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست،
بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سر انجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
و تن خونی و رنجور و پر از تاول من
ره خود یابد و از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
از سر معجزه ای آینه باران بشود نیمه شبی.
به دلم می گویم:
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود 
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشتر خاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
و من بنده رویای زمین
قفسی جنس قناعت بر او ساخته ام
به دلم میگویم:
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم می گویم،به دلم می گویم...
و دلم میگوید: همه اینها وعده است
همه اینها سخنانی است که من میدانم
از برای غم هر روزه من می گویی
پر از شاید و ایکاش و اگر، پر ناباوری اند
به دلم میگویم:
عازم یک سفرم،سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد نیمه شبی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:47 توسط شب |



 

 


برخیز و بیا بتا برای دل ما       حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم       زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

***

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را       حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه       بسیار بتابد و نیابد ما را

***

قرآن که مهین کلام خوانند آن را       گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم       کاندر همه جا مدام خوانند آن را

***

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا       بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری       صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا       چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک       نقاش ازل بهر چه آراست مرا

***

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب       جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب       آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:34 توسط شب |



 

 

غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم

همه روز و همه شب ديده ی گريان چه کنم

ای که آرامش جان در گروی روی تو بود

رفتی و بی تو بر اين حال پريشان چه کنم

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزين

وای بر من تو بگو با نی نالان چه کنم

کس ندانست که چه بگذشت ميان من و تو

بی تو در انجمن اين همه نادان چه کنم؟

زردی صورت اگر سرخ شد از سيلی دست

چاره ی اين همه بيتابی پنهان چه کنم؟

دل چرا بردی اگر قصد سفر بود تو را؟

دل حلالت تو بگو با تن بی جان چه کنم؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:34 توسط شب |



 

 

غم زمانه کشم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه دست صبر که دستی از برم نه پای ابر که در دامن قرار کشم
نه قوتی که دانم کنار جستن دوست  نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
 
چو میتوان به صبوری کشید جور دوست  چرا صبور نباشم که جور یااااااااار کشم

شراب خورده ی ساقی ز جام سافی مست ضرورت است که درد سر خمار کشد
گلی چو روی تو گر در چمن بدست اید کمینه دیده ی سعدی پیش خار کشد

الهی اتش عشقم به جان زد شرر زان شعله ان بر استخوان زد
چو شمع بود بر فروخت از اتش عشق بران اتش دلم پروانه سان زد
هزاران غم به دل دوست بدید  به سینه اتشی افروخته دید
به یک اه سحرگاه از دل تنگ هزاران مدعی را  سوته دیرم


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:36 توسط شب |



 

 

ای بـــاده ی نـوشـین ، نگشایی دل ما را
مشکل که کسی چاره کند مشکل ِما را

هر چند که موری به کم آزاری ما نیست
آزار د هـد هــر کــه تــــوانـــد دل ِمــــا را

هر خنده ی ما شمع صفت مایه ی اشکیست
بــا گــریــه سـرشــتــنــد تـو گـویــی گـِل ِمـا را

پروانه ی پر سوخته را ، بیم شرر نیست
از برق* چه اندیشه بُود ، حاصل* ِما را ؟

از سینه بر انگیز رهی ، شعله ی آهی
شاید که شبـی گرم کنی محفل ِما را

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:45 توسط شب |




ای اتشین لاله
ای اتشین لاله
چون روی یاری
بر ان دل خونین داغ که داری داغ که داری
ساغر بود پر می ساغر بود پر می در روزگارم
یا بی نوا چون من در روزگاری در روزگاری
بزم اگر به کام تو بود از چه خون به جان تو بود به نوبهاران
خنده گر گناه تو بود باغ دل گواه تو بود به عشق یاران
دل تو خونین لب تو خندان دل داده یا دل بری
زروی لیلی ز قلب مجنون خندان و خونین تری
من هم از شراب محبت چون تو جرعه نوشم
جان و دل بر اتش ولیکن لاله سان خموشم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:32 توسط شب |